خاتوامین و پاسدار اسیر، روئیا طلوعی

بھار سال ١٣٥٩ بود کە جنگ داخلی روی داد. طبق فرمان جھاد خمینی، سپاە پاسداران بە کردستان حملە کرد تا بقول خودشون شھرھارا از وجود ضد انقلاب پاکسازی کنن.

خاطرات بسیاری از اون دورە دارم کە چند بار معجزە اسا از اصابت گلولەھای کلاشینکف و توپ و ترکش خمپارە جان سالم بدر بردم. اما اینجا میخوام از داستان یە پاسدار اسیر بگم.

اردیبھشت ماە بودکە ناگھان سپاە و ارتش بە بانە حملە کردند. مردم ھمە در شھر اسیرشدە بودیم. بعد از اینکە حدود یکی دو ھفتە خانوادەی ما خانوادەی توبا خانم ھمسایەمان در زیرزمین ١٢ متری ما پناە گرفتە بودیم، خورد و خوراکمان تمام شد. از طرفی زندەیاد اقای صحرانورد کە پیشمرگەی دمکرات بود و گھگاھی سری بە ما میزد، تنھا منبع ارتباطی ما باجھان خارج بود. یک روز امد و گفت بھتر است شبانە از شھر فرارکنید. پاسدارھا بە حاشیەی شھر رسیدەاند و در ھر زیرزمینی را باز کردەاند، کاری نداشتند کە زن و بچە و غیرمسلحھا اونجان. ھمە رو یکسرە بە رگبار بستن. بزرگترھا تصمیم گرفتن دل بە دریا زدە و شب از شھربگریزند. ھرچەباداباد. شب در زیر شلیک گلولەھا و خمپارەھا و توپھا ، ٤ بزرگسال و ٩ کودک و نوجوان از زیرزمین بیرون زدیم و بە طرف جادەی بویەن پای پیادە راە افتادیم. بە چە حالی ازکوچە پس کوچەھا عبور کردیم تا بە حاشیەی شھر و جادەی بوین رسیدیم خدا داند وبس. ھیچوقت احساس اونشب روفراموش نمیکنم. ماە دراومد وحالا راە نسبتا روشن بود. یک شب مھتابی بھاری و جادەای سرسبزوزیبا در پیش رویمان، و شھری زیر توپ و گلولە و بوی دود پشت سرمان. ساعتھا راە رفتیم تا خستە و بیرمق و گرسنە بە روستای دەوسێنە رسیدیم . خادم مسجد در را بر اوارگان گشود و حدود یکماەو نیم ساکن مسجد شدیم. انجا نسبتا امن بودیم تا یکبار ھلیکوپتر امد و روستا را بە گلولە بست. مادرم در حالیکە برادر چندماھەام را در اغوش داشت بە طرز معجزە اسایی از رگبار گلولەھا نجات یافت و ھمەی گلولەھا بە کنار پایش روی خاک اصابت کرد. خیلی ترسیدە بودیم و تصمیم گرفتیم بە روستای دیگری کە «خاتوامین» مادر مھربان توبا خانم انجا بود، برویم تا ھم دیداری تازە کنیم وھم ببینیم جایی برای اسکان پناھندگان بیشتر ھست یا نە.

تازە رسیدە بودیم کە چو افتاد کە یک پاسدار اسیر اوردەاند. من و بچەھای نوجوان دیگە بە شدت کنجکاو بودیم کە ببینیم یک پاسدار اسیر چگونە موجودیست. با لباس کوردی و موھای پریشان و ژولیدە رفتیم تماشا. یک مرد ریشوی خاکی و عصبانی و کت بستە را دیدیم کە با غیض بە ھمەی ما نگاە میکرد. یە جوری کە انگار اگە دستاش بستە نبود ھمەمون رو میخواست لت و پار کنە. لباش از تشنگی خشک شدە بود. خاتوامین با دستای خودش بھش اب داد اما نخورد. با لھجەی فارسی کوردی بھش گفت نترس کابرا ( مرد) اب مسموم نیست. خودش اول جرعەای نوشید بعد پاسدار اسیر اب را تا تە سرکشید. ریشش از قطرەھای اب خیس شدە بود. کمی جان گرفت اماحالا باغیض بیشتری بھمون نگاە میکرد.

یکدفعە صدای فریادھای مردی سالن را پر کرد. پیشمرگەای بالباس کوردی خونین امد. فریاد زد قاتل برادرم کجاست؟ تا چشمش بە پاسدار افتاد گلنگدن اسلحەاش را کشید. خاتوامین در یک چشم بھمزدن پرید جلوی کلاشینکف و سپر پاسدار اسیر شد. نگاھھای پاسدار دیگە پر از وحشت و ترس شدە بود. خاتوامین با صدای بلند بە پیشمرگە التماس کرد: نکن پسرم. تو را بخدا قسم میدم بخاطر گیس سفید من نکن. پیشمەرگە فریاد زد : اینجا جلوی چشم این بچەھا نمیکشمش.او را بە من تحویل بدە تا در کنار رودخانە، ھمانجا کە برادر اسیر شدەام را بە لگد و رگبار بست بکشمش . مگر برادرم اسیر نشدە بود؟ او چرا اسیر را بیرحمانە کشت؟ اشک وفریاد و خون برادرش کە بر دستش دلمە بستە بود و با ان اشکھایش را پاک میکرد، درھم امیختە بود. خاتوامین روسری سفیدش را دراورد و اشکھای خونین پیشمرگەی داغدار را پاک کرد و گفت: پسرم اون جنایت کرد تونکن. اون اسیرە ودر پناە منە.

پیشمرگ رفت و پاسدار با لھجەی اصفھانی گفت: خیلی ممنون مادر!

نەمر شێرکۆ بێکەس بۆ قاسملوو
مەلا حەسەن شیوەسەڵی
مەلا محەممەد جوانڕۆیی
کاتالۆگ