برای آگاهی هم میهنان عزیزم, دیگر کسی نیست مرا , دوست داشته باشد!، دکتر گلمراد مرادی

مریم عزیزم، مجری برنامه های فرهنگی تلویزیون آلمان که من افتخار پدر بودن اورا داشتم، به دلیل گرفتاری به چنگ بی رحم سرطان سینه و بعد سرایت به کبد، اجبارا مارا ترک گفت و جهان خانواده را در ماتم و غم بجای گذاشتmeryem-golmiradi-2016-0

.

فردوسی گوید: “چنین است آئین و رسم جهان ++ پدر را به فرزند باشد توان”. توان من تمام شده و مشکل است که قادر به زیستن باشم. گر چه به مبارزه برای بهبود زندگی جامعه ای که در آن به دنیا آمده ام، باید هر چه بیشتر زنده بمانم و بکوشم فرزندان دیگر جامعه را به حق خود آشنا سازم.  عزیزانم باید بدانند که حق گرفتنی است، نه دادنی. یعنی حق و حقوق را، آزادانه، به کسی هدیه نمی کنند. بهرحال، فقدان مریم که در حال ثمر دادن بود، پشت والدین را شکاند و بعد از وداع ابدی، شوکی به همکاران دررسانه های آلمان وارد آمد. بعضی از روزنامه های آلمانی درصفحه اول خود با عکسی از دخترم خبر مرگ نابهنگام اورا نوشتند. بهر صورت، دیگر کسی نیست که قلبا پدرش را دوست بدارد و پدر … . باتألم فراوان مریمم در روز 12 جولای 2016 ساعت 2 بعد ازظهر، دقیق دوماه بعد از روز تولدش، یعنی 12 ماه مه و در همان ساعتی که درسال 1975 چشم به جهان گشوده بود، درسنین نو جوانی 40 سال و دوماه این جهان را با تمام بغرنجیها و امیدهایش بجای گذاشت. مریمم آرزو می کرد تا به مدرسه رفتن مینا دختر 4 ساله اش زنده بماند و برای آن با این بیماری مبارزه می کرد. او نه اینکه خود بدرود حیات صلح آمیز گفت، بلکه درد و رنجی فراوان برای والدین اش و مینای کوچلو دختر سه سال و دوماه ویک روزه اش برجای گذاشت. البته او تنها نبود، پری قادری 32 ساله و از خانواده فرهنگی کرد که من همانند دختر خودم دوستش می داشتم، با همان مریضی سخت، حدود بیش از دوماه است که جهان را ترک گفته. می توان گفت: او که برپنج یا شش زبان زنده دنیا، نوشتاری و گفتاری تسلط داشته و مراحل دانشگاهی را تا فوق لیسان باموفقیت گذرانده بود، نابغه است ومی توانست برای جامعه ای که درآن زندگی می کرد، مثمرثمر باشد. یاسمین شاعری عزیز که هنوز به سن 35 سالگی نرسیده و درآلمان حقوقدان بود و من با زنده یاد پدرش دوست صمیمی بودم که من یاسمین را نیز همانند دختر خودم دوست می داشتم، او هم باهمان مریضی، حدودا دو ماه پیش، بازندگی بدرود گفت. لذا من بعنوان پدر، بویژه به همه دختران جوان توصیه ی پدرانه می کنم که از عوامل سرطان زا تاحد امکان جلو گیری کنند من نمی خواهم هیچ دختری به درد مادرمینا گرفتار آید. مینای کوچلو، نوه ی من، همراه پدرش درروز آخرین دیدار، بامادر ازجان عزیزترش غوغا بر انگیخته بود و می خواسته مادرش را ازبیمارستان با خود به منزل ببرد. آخر، یک بچه سه ساله قادر نیست بفهمد که باید مادر به دلیل بیماری سخت سرطان در بیمارستان زیر نظر پزشکان بماند! او بچه ای است، با احساسات بچگانه ی مادر و فرزندی و درنیاز به مادرش، سرسخت ویک دنده باقی می ماند و حق هم دارد. اما مینای عزیزم باید بدون مادر اصلی به مدرسه برود.

درپایان این مطلب از آن 58 نفری از دوستان و هم ولایتی های عزیزم که پای آن پیام تسکین دهنده آلام و رنج خانواده مریم را امضاء کرده اند و در روزنامه کوردانه به سر دبیری فرزند عزیزم محمد رضا اسکندری منتشر شده بود، قلبا سپاس گذارم. آرزو دارم که به شادی جبران کنم.

 

روند زندگی کوتاه مریم از دید پدرش

 

مریم عزیزم که اغلب تماشا گران تلویزیون اورا می شناسند، پدری کرد ایرانی و مادری آلمانی دارد.

مریم در روز 12 ماه مه 1975 درساعت دو وپنج دقیقه بعد ازظهر در بیمارستان زنان، شهر دانشگاهی هایدلبرگ به دنیا آمد. من در آن روز درس داشتم هنگامی که ساعت حدود سه بعد ازظهر با عجله به بیمارستان آمدم، از نرس با هیجان پرسیدم، دخترم کجاست؟ با خوشروئی پاسخ داد، برو اطاق نوزادان هر بچه ای بیشتر از همه سر و صدا کرد، آن بچه توست! واقعا اینطور بود. من اطاق نوزادان را یافتم و حدود بین هشت تا دوازده نوزاد بودند که از یک ساعت تولد تا دو روزه داشتند و دیدم مو سیاهی زیاد جیغ می زند، حدس زدم که این مریم باباست. نرس که پشت سرم بود با خنده گفت: شناختی، دخترت را؟ او یک بچه سالم و غوغا برانگیز است! من ازنرس تشکر کردم، برای زحمتش. خوب بخاطر دارم، حدود دو و نیم سالش بود او راهم راه مادرش به سیرک بردم. هنگامیکه ازسیرک بیرون آمدیم به قدری ازدیدن حیوانات خوشش آمده بود، ناگهان به بغلم پرید ومرا بوسید واین جمله آلمانی را گفت: “پاپا، ایش هابه دیش لیب”بابا دوستت دارم. عکسی یادگاری جلو چادر سیرک با مادرش گرفتیم که من آن را بصورت پلاکارت سینه دارم. درسن شش یا هفت سالگی بود، هنگامی که انتهای هفته پیش من بود، خودش با خودش بعنوان گوینده رادیو بازی می کرد. من یکی از این بازیهای گوینده رادیوئی راضبط کردم که برای جشن سال گرد تولدش در بزرگ سالی هدیه کردم. او گفت پاپا، این بهترین هدیه تولدم است که دریافت کردم. مریم عزیزم درنکارگمویند نزدیک هایدلبرگ مدرسه را آغاز کرد و درسن 9 یا 10 سالگی بود که درتئاتر آن مدرسه نقش “تام سوی” رابازی کرد. نقش اش بقدری عالی بود که شهردار “نکارگمویند” به من و مادرش توصیه کرد اورا به مدرسه هنر پیشگی بفرستیم. به دلایلی قادرنبودیم این کاررا بکنیم. مریم می بایستی در فیلمی برای کودکان نقش مومو دختر 12 ساله ای را بازی می کرد، اما دختر تزئین کننده مکان، برای فیلم برداری ها در فرانکفورت یا کلن این نقش را بعهده گرفت. هنگامی که این فیلم در هایدلبرگ برای بچه هابرصحنه اکران آمد، من ومریم برای دیدن فیلم مومو به سینما رفتیم و این فیلم رانگاه کردیم. هنگامی که از سینما بیرون آمدیم، مریم عزیزم درحالی که دست مراگرفته بود و راه میرفتیم، گفت: پاپا، این فیلم و نقش مومو یک عیبی داشت، می توانی بگوئید چه بوده؟ من در پاسخ گفتم نه جان بابا! عیب آن جه بود؟ او با تیز هوشی خاصی گفت: مومو حرف نمی زد، فقط نه و بله می گفت، اگرمن بودم آن نقشی که در فیلم نامه به مومو داده بودند، اجرا می کردم. ذهن و تصورات من به تیز هوشی این دختر بچه جوان نبود که با توضیحات او افکارم تقویت شد و از فیلم چیزی فهمیدم.

او درهمان سن 11 سالگی (دسامبر 1986) در دبیرستان “یوحناس آلتوسیوس” روزنامه ایالتی وست فالن پست تیتر زده بود:“مریم در رقابت خواندن زبان آلمانی درمدرسه اول شد”. او دیپلم دبیرستان را با 1 ممیز 7 برابر با معدل حدودا 18 از 20 قبول شد. او به من تلفن کرد و گفت در نظر دارد: برعلیه معلم به هیئت ممتحنه مدرسه شکایت کند. نمرات درسی مریم، همه عالی بودند فقط انشاء نمره 3 گرفته بود که حقش 1 یا 1 و نیم بود. بعلاوه معلم انشاء این حق را دارد که از محصلهائی که زیادخوشش نمی آید، نمره کم بدهد و ادعا کند که این نظر من است وهیچ کارش راهم نمی شودکرد. من گفتم دخترم انسان نباید علیه دوکس شکایت کند. یکی از این دو والدین و دیگری معلم است. ازمن ناراحت شد وبه گریه افتاد وگفت من می خواهم ژورنالیست بشوم وبرای مدرسه ژورنالیستی 1 ممیز 4 می خواهد ومن باید سه سال صبرکنم، یا توی نوبت بمانم. من گفتم برای اینکه این خانم معلم اخلاقا تنبیه شود همه مقالات فرهنگی دوران سال آخردبیرستان راکپی کن وبرایش بفرست. برگشت و به من گفت: “پاپا، این یعنی چه؟ این چه نوع تنبیهی است شاید این نوع تنبیه اوریانتال باشد! این کاررا کرد. خانم معلم با تعجب بسته ای ازمریم دریافت کرده بود. آن را دراطاق استراحت معلمان بازکرده بود فقط مقالات فرهنگی مریم در آن دیده شد (بدون نامه). رئیس مدرسه گفته بود این بدترین تنبیه برای یک معلم است که حق محصلش را ادا نکند. آخر، همه نمرات کتبی مریم درسطح عالی بوده و در پیش در خواندن زبان آلمانی اول بوده و درسن کمتر از 19دهها مقاله فرهنگی نوشته که ما بزرگ سالان حتا یک انشاء منتشر نکرده ایم، بی انصافی است که حق محصلی تیز هوش خورده شود. جالب اینجاست هنگامیکه روزنامه محلی بادبرله بورگ تیتر صفحه اول روزنامه را با عکس مریم مبنی براینکه “باد برله بورگ برصفحات تلویزون آلمان غلبه کرد”، زده بود و بطوری که مادر مریم برایم تعریف کرد همان خانم معلم با دیدن عکس مریم در صفحه اول روزنامه خشک اش زده و به آن خیره شده بود. مریم، به دلیل علاقه زیاد به هنر پیشگی، قبل ازکار با رادیو و تلویزون در امتحانات متعدد مدارس هنر پیشگی شرکت کرده بود و آخرین آن درمدرسه هنر پیشگی برلین بود که درمیان حدود ششصد نفر از دوازده نفر قبولی بود که مدرسه فقط به سه نفر نیاز داشت و گویا مریم جزء آن سه نفرنبود. درواقع مریم درهمه امتحانات مدارس هنرپیشگی که در رأس آنها مدرسه برلین بود موفقیتی نداشت. او بعد از این که در رادیو و تلویزیون مشغول بکار شد، رئیس آن مدرسه هنر پیشگی در برلین دعوت نامه ای برای مریم نوشته بود که مدرسه هنر پیشگل افتخار دارد، اگر مریم درکلاسهایش شرکت کند. او به من زنگ زد و جریان را در میان گذاشت. من گفتم دختر بابا اگرنامه ای به این شکل برایت آمده، هرگز آلمانی وار، پاسخ رد ندهید، بلکه برای مدرسه بنویس: این افتخار نصیب من می شود که در کلاس های شما شرکت کنم و خیلی ممنون برای محبتتان، اما در حال حاضر در تلویزیون کارم فراوان است، به محض اینکه مشغله ام کم شود حتما شرکت خواهم کرد. مریم عزیزم نه اینکه فقط مجری فرهنگی برنامه تلویزیون بود، بلکه اویک ورزشکاربود که حداقل دو یاسه بار درماراتن دو 43 کیلومتری شرکت کرده و تا آخر آمده است. او یک نویسنده بود که تاماه مارس امسال سه کتاب منتشر کرده و نهایتا یک هنر پیشه تئاتر بود که دراین زمینه موفقیت هائی کسب کرده بود. او افتخار والدینش بود و دوستانش به وجودش می بالیدند. این سرطان کار خودش را کرد و مریم را از ما گرفت و داغدار کرد.

 هایدلبرگ آلمان فدرال 16. 7. 2016  

    دکتر گلمراد مرادی پدر مریم

dr.g.moradi41@gmail.com

ئێمە وەک بەڕێوەبەرانی سایتی پێشمەرگەکان پرسەو سەرەخۆشی خۆمان ئاڕاستەی کاک دوکتۆر گۆلمراد و سەرجەم خزمانی دەکەین داوای سەبووری بۆ دەکەین و روحی مرێم خانم شاد بێ.

 

 

کاتالۆگ